سيد محمد باقر برقعى
43
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
گل نجوا مىآمد و بر لبش گل نجوا داشت * در حلقهء زلف خيلى از دلها داشت مىآمد و سوى آسمان داشت نظر * امّا دلكى گمان كنم با ما داشت انگشتنما اى عشق تو رسواى جهانم كردى * انگشتنماى اين و آنم كردى بر سينه نشاندىام دو صد آلاله * يكسر ز غمت باغ فغانم كردى يار ديرينه افروخته و سوخته و بىكينه * انديشه چو آب سينه چون آيينه پرواز خوش است در هواى رخ دوست * آن محرم خوب و ياور ديرينه تصوير خزان با شبيخون خزان از ره دور زمان ناگهان لشكر پاييز رسيد بغض تُندر تركيد و در آن تنهايى سايهء مه لرزيد برگ خشكيده و زرد ساكت و خسته چو گرد بر سر خاك نشست رشتهء عمر طرب ، شادابى ناگه از هم بگسست